خانه / بایگانی برچسب: متن های عاشقانه با عکس

بایگانی برچسب: متن های عاشقانه با عکس

داستان کوتاه جای خالی تو

داستانک

داستان کوتاه دات کام داستان کوتاه – طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه وقتی برای بار اول گفتم دوستت دارم…

داستانک

داستان کوتاه- وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه و عاشقانه ی عروسک بافتنی

داستانک

داستان کوتاه- زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه و غمگین دختر و پسر خجالتی

داستانک

داستان کوتاه- و من اینو می دونستم وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه کوتاه و غمگین نازنین و امیر

داستانک

داستان کوتاه- فضای دانشگاه روی نازنین و داستان عشق او و امیر حسین تاثیر گذاشته بود هر وقت از دانشگاه بر می گشت و امیر حسین می رفت پیشش یا می گفت خسته ام یا درس دارم یا به بهانه های مختلف امیر حسین رو بی محلی می کرد تا …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه اونی که دوستش دارم

داستانک

داستان کوتاه- همیشه وقتی درمورد زندگیم فکر میکردم دوست داشتم با یکی زندگی کنم که ایقد دوسم داشته باشه که وقتی روزا از خواب بیدار میشم با نبودنش دلم نگیره چون میدونم چند ساعت دیگه برا نهار برمیگرده خونه و باید بهترین غذا دنیا رو براش درست کنم دوست داشتم …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه غمگین عروس و داماد

داستانک

داستان کوتاه- شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد …

ادامه نوشته »

داستان غمگین دوستی که تا نداره

داستانک

داستان کوتاه- يک شکلات شروع شد من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه خنديدم گفت دوستيم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستي که تا نداره گفت تا …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه غمگین امشبم عروسیشه

داستانک

داستان کوتاه- اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میكرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی كردم قبول كردم‌ها…. اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم. خوب یه جورائی اونا …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه دوستت دارم

داستانک

داستان کوتاه– وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم  قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… * وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات …

ادامه نوشته »
رفتن به نوارابزار