داستان کوتاه غمگین عروس و داماد

داستانک

داستان کوتاه- شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد …

ادامه نوشته »

داستان غمگین دوستی که تا نداره

داستانک

داستان کوتاه- يک شکلات شروع شد من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه خنديدم گفت دوستيم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستي که تا نداره گفت تا …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه غمگین امشبم عروسیشه

داستانک

داستان کوتاه- اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میكرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی كردم قبول كردم‌ها…. اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم. خوب یه جورائی اونا …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه دوستت دارم

داستانک

داستان کوتاه– وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم  قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… * وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه پاداش ده برابر

داستانک

داستان  کوتاه- چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه‌ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان‌های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند. اما استاد بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه وصیت یک اعدامی

داستانک

داستان کوتاه- آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش! اصولا شب قبل از اعدام نمی‌ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه. اون شب‌ها من با شادی زیاد به تخت خودم می‌رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می‌کشیدم و همش صحنه ای …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه و طنز محبت داماد به مادر زن

داستانک

داستان کوتاه- زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه‌ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه پند آموز پرنده و شکارچی

داستانک

داستان کوتاه- یک شکارچی، پرنده ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده ای و هیچ وقت سیر نشده ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند …

ادامه نوشته »
رفتن به نوارابزار