تا اوج نا امیدی: داستان کوتاه انگیزشی سرخس و بامبو

داستانک

داستان کوتاه انگیزشی داستان کوتاه – روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را ، دوستانم را ، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگی های زندگی ام رابه جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت کنم و اگر نتوانستم دلیلی برای ادامه ی …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه ماجرای کوهنوردی که دوبار متولد شد

داستانک

داستان انگیزشی داستان کوتاه – به خاطر داشته باش: تلاش کردن همیشه خیلی خیلی بهتر از ساکن ماندن و تلاش نکردن است. داستانی واقعی که این حقیقت را ملموس تر میکند در سال 1985 اتفاق افتاد. دو کوهنورد انگلیسی با نام های جو و سایمون به “پرو” سفر کردند تا …

ادامه نوشته »

چه چیزی باعث شد یک کارگر روستایی میلیونر شود؟

داستانک

داستان کوتاه انگیزشی داستان کوتاه – در کشور چین، دو مرد روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن. اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغییر دادند زیرا مردم می گفتند که شانگهایی …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه بیست سالگی

داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه دات کام داستان کوتاه – وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه همین الان میخوام

داستانک

داستان کوتاه دات کام داستان کوتاه – یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه جای خالی تو

داستانک

داستان کوتاه دات کام داستان کوتاه – طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش …

ادامه نوشته »

سه حکایت کوتاه جالب و خواندنی

داستان کوتاه جالب و خنده دار

داستانک حکایت کوتاه با معنا از عبید زاکانی داستان کوتاه دات کام – خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت …

ادامه نوشته »

زکیه و محمد علی، دو جوان شوربخت افغان که تا سرحد مرگ عاشق استند.

داستانک

داستان کوتاه-  زکیه ۱۸ سال دارد و محمد علی ۲۱ ساله است. هردو دهقان بچه‌های ولایت کوهستانی و دور‌افتاده‌ی بامیان‌اند. اگر آن‌ها به‌هم برسند، زوج خوبی خواهند ساخت. زکیه لباس‌های رنگارنگ می‌پوشد، چادری گلابی و جاکت نارنجی‌ و هنگامی که در مورد محمد علی سخن می‌گوید، غرق خنده می‌شود. محمد …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه وقتی برای بار اول گفتم دوستت دارم…

داستانک

داستان کوتاه- وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات …

ادامه نوشته »
رفتن به نوارابزار