داستان کوتاه همین الان میخوام

داستانک

داستان کوتاه دات کام داستان کوتاه – یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه جای خالی تو

داستانک

داستان کوتاه دات کام داستان کوتاه – طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش …

ادامه نوشته »

سه حکایت کوتاه جالب و خواندنی

داستان کوتاه جالب و خنده دار

داستانک حکایت کوتاه با معنا از عبید زاکانی داستان کوتاه دات کام – خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت …

ادامه نوشته »

زکیه و محمد علی، دو جوان شوربخت افغان که تا سرحد مرگ عاشق استند.

داستانک

داستان کوتاه-  زکیه ۱۸ سال دارد و محمد علی ۲۱ ساله است. هردو دهقان بچه‌های ولایت کوهستانی و دور‌افتاده‌ی بامیان‌اند. اگر آن‌ها به‌هم برسند، زوج خوبی خواهند ساخت. زکیه لباس‌های رنگارنگ می‌پوشد، چادری گلابی و جاکت نارنجی‌ و هنگامی که در مورد محمد علی سخن می‌گوید، غرق خنده می‌شود. محمد …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه وقتی برای بار اول گفتم دوستت دارم…

داستانک

داستان کوتاه- وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه و عاشقانه ی عروسک بافتنی

داستانک

داستان کوتاه- زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه و غمگین دختر و پسر خجالتی

داستانک

داستان کوتاه- و من اینو می دونستم وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه کوتاه و غمگین نازنین و امیر

داستانک

داستان کوتاه- فضای دانشگاه روی نازنین و داستان عشق او و امیر حسین تاثیر گذاشته بود هر وقت از دانشگاه بر می گشت و امیر حسین می رفت پیشش یا می گفت خسته ام یا درس دارم یا به بهانه های مختلف امیر حسین رو بی محلی می کرد تا …

ادامه نوشته »

همه چیز از یک جفت جوراب زنانه شروع شد

داستانک

داستان کوتاه- هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود. نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا …

ادامه نوشته »
رفتن به نوارابزار