خانه / کودکانه

کودکانه

داستان زیبای گربه ي تنها برای کودکان

داستانک

داستان کوتاه- در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويي زندگي مي كرد .او تنها بود . هميشه با حسرت به گنجشكها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد . يكبار سعي كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازي كند ولي پرنده ها …

ادامه نوشته »

پادشاه و خواب دختر زیبا

داستانک

طنز و کاریکاتور > طنز – روزی، روزگاری در ولایت غربت پادشاهی بود که هر شب یک خواب می‌دید. این پادشاه چهارصد و پنجاه تا خوابگزار داشت که هر کدام‌شان اهل یک ولایتی بودند و می‌توانستند هر خوابی را تعبیر کنند. یک شب پادشاه در خواب دید که در دشت خرمی نشسته و …

ادامه نوشته »

زندگی دو کبوتر در کنار یکدیگر

داستانک

داستان کوتاه- در گوشه ی یک مزرعه دو کبوتر بودند که با شادی با یکدیگر زندگی می کردند. آنها یکدیگر را خیلی دوست داشتند و زندگی در آن مزرعه واقعا برایشان زیبا بود. مدتی گذشت و فصل بهار رسید، آن سال بهار باران زیادی بارید و لانه ی کبوترها مرطوب …

ادامه نوشته »

داستان دوستی کرگدن و دم جنبانک

داستانک

داستان کوتاه- کرگدن جوانی در جنگل به تنهایی زندگی میکرد. روزی پرنده ای به نام دم جنبانک که داشت در آن حوالی پرواز میکرد کرگردن را دید و ازش پرسید: چرا تنهایی؟ کرگدن جواب داد: خب کرگدن ها همیشه تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو هیچ دوستی نداری؟ کرگدن …

ادامه نوشته »

پشتکار بهتر از استعدادی است که به آن مغرور می شویم

داستان کوتاه کودکانه

داستان کوتاه- در زمان قدیم دهکده ای بود که بیشترین محصول گندم را داشت. روزی آفت وحشتناکی به گندم های این دهکده زد. معلم تنها مدرسه آن دهکده شاگردانش را صدا زد و به آنها گفت من دوستی دارم که در دهکده ای دیگر زندگی میکند. او راه از بین …

ادامه نوشته »

پویا و عدم اعتماد به نفس بخاطر لکه های سفید روی پوستش

داستانک

داستان کوتاه- پویا کوچولو بعضی روزها با مادرش به پارک میرفت، اون خیلی پارک رو دوست داشت ولی هیچوقت توی پارک از کنار مادرش تکون نمیخورد و با بچه ها بازی نمی کرد. پویا روی دستش یه لکه ی سفیدرنگ داشت و خیال میکرد بچه ها با دیدن دستش بهش …

ادامه نوشته »

علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه

شجاعت در گفتن اشتباه

داستان کوتاه- ر تعطیلات آخر هفته علی کوچولو همراه خواهرش سارا و پدر مادرشون به دیدن مادربزرگشون رفتن که توی یک مزرعه زندگی میکرد. مادربزرگ علی یک تیرکمون بهش داد تا بره توی مزرعه و باهاش بازی کنه. علی کوچولو خیلی خوشحال شد و دوید توی مزرعه تا حسابی بازی …

ادامه نوشته »
رفتن به نوارابزار