خانه / عاشقانه (صفحه 3)

عاشقانه

فقط سه کلمه

داستان کوتاه

داستان کوتاه- پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود …

ادامه نوشته »

پیرمرد بیمار در انتظار پسرش

داستانک

داستان کوتاه– پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:«آقا پسر شما اینجاست.» پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش …

ادامه نوشته »

زنجیر عشق

داستان کوتاه عاشقانه

  چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.   داستان کوتاه- یک روز بعد …

ادامه نوشته »

عشق واقعی

داستانک

پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. داستان بسیار زیبای عشق واقعی… داستان کوتاه- یک روز آموزگاری  از دانش آموزانش پرسید:صادقانه ترین …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه و غمگین

داستانک

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را …

ادامه نوشته »

مرد مست و عشق به خانواده

داستان کوتاه

داستان کوتاه- مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره… زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه… صبح …

ادامه نوشته »

دلم می خواهد یک دختر داشته باشم…

داستانک

داستان کوتاه- دلم می خواهد یک دختر داشته باشم… دختری با موهای بلند مشکی و چشم های درشت خندان. اسمش را بگذارم “گیسو” و هر وقت دلم آشوب بود بنشانمش روی زانوانم و گیسهایش را ببافم تا قلبم آرام بگیرد. حالا که فکرش را میکنم دلم میخواهد “باران” هم داشته …

ادامه نوشته »

اینقدر به خودتان مطمئن نباشید …

داستان عاشقانه

  داستان کوتاه- یک روز دقیقا وقتی با عجله به سمت مترو میروید یا سرتان را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده اید یا حتی وسط کلاس هایِ درسی درست موقعی که استاد قانون چندم نیوتون را بیان میکند یکی میاید و دلتان را میبرد بدون اینکه اصلا خودتان فهمیده …

ادامه نوشته »

ابراز علاقه با دونه های انار

داستان های کوتاه

داستان کوتاه- عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه! یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطا …

ادامه نوشته »
رفتن به نوارابزار