خانه / عاشقانه (صفحه 2)

عاشقانه

داستان کوتاه دوستت دارم

داستانک

داستان کوتاه– وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم  قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… * وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه وصیت یک اعدامی

داستانک

داستان کوتاه- آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش! اصولا شب قبل از اعدام نمی‌ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه. اون شب‌ها من با شادی زیاد به تخت خودم می‌رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می‌کشیدم و همش صحنه ای …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه عاشقانه جراحی قلب

داستان کوتاه دات کام

داستان کوتاه- پسر به دختر گفت اگه یک روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میایم تا قلبم را با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم . تا اینکه یک روز آن اتفاق افتاد… حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه عاشقانه قرار

داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه- نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می‌پژمرد. طاقتم طاق شد. از جام بلند …

ادامه نوشته »

وقتی کسی را دوست دارید

داستان کوتاه عاشقانه

، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید . وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید . وقتی کسی را …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه ی بسیار زیبا و جذاب

داستانک

داستان کوتاه- همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده می آمد و اشک در …

ادامه نوشته »

داستان زیبای شاخه گل خشکیده

داستانک

داستان کوتاه-  قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه زیبا و غمگین

داستانک

داستان کوتاه- دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و …

ادامه نوشته »
رفتن به نوارابزار