خانه / حکایت های جالب

حکایت های جالب

سه حکایت کوتاه جالب و خواندنی

داستان کوتاه جالب و خنده دار

داستانک حکایت کوتاه با معنا از عبید زاکانی داستان کوتاه دات کام – خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت …

ادامه نوشته »

چند حکایت کوتاه و زیبای پند آموز

داستان آموزنده

داستان کوتاه- در شهر مرو خیاطی بود، در نزدیکی گورستان دکانی داشت و کوزه ای در میخی آویخته بود و هر جنازه ای که در آن شهر تشییع می شد سنگی در کوزه می انداخت و هر ماه حساب آن سنگ ها را داشت که چند نفر در آن شهر …

ادامه نوشته »

داستان وارد شدن جوانی با چاقو به مسجد

داستان کوتاه دات کام

داستان کوتاه- جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد …

ادامه نوشته »

پادشاه و خواب دختر زیبا

داستانک

طنز و کاریکاتور > طنز – روزی، روزگاری در ولایت غربت پادشاهی بود که هر شب یک خواب می‌دید. این پادشاه چهارصد و پنجاه تا خوابگزار داشت که هر کدام‌شان اهل یک ولایتی بودند و می‌توانستند هر خوابی را تعبیر کنند. یک شب پادشاه در خواب دید که در دشت خرمی نشسته و …

ادامه نوشته »

داستان اگر آشپز 2 تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک

داستانک

برای این ضرب‌المثل داستان یا حکایت خاصی یافت نشد؛ اما همچنان که از مفهوم آن بر ‌می‌آید، این ضرب‌المثل را معمولا در مورد رفتار و دخالت ناشیانه چند نفر در کاری به کار می‌برند. دخالت بیجایی که ناشی از عدم آگاهی و دانش کافی آن افراد در زمینه‌ای خاص است. …

ادامه نوشته »

داستان بهلول و فروختن خانه ای در بهشت

  آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید. پرسید : چه می کنی؟ گفت : خانه می سازم. پرسید : این خانه را می فروشی؟ گفت : آری. پرسید : …

ادامه نوشته »

بهلول و بوی غذا و صدای سکه

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم …

ادامه نوشته »
رفتن به نوارابزار