خانه / 2018 / نوامبر

بایگانی ماهانه: نوامبر 2018

زکیه و محمد علی، دو جوان شوربخت افغان که تا سرحد مرگ عاشق استند.

داستانک

داستان کوتاه-  زکیه ۱۸ سال دارد و محمد علی ۲۱ ساله است. هردو دهقان بچه‌های ولایت کوهستانی و دور‌افتاده‌ی بامیان‌اند. اگر آن‌ها به‌هم برسند، زوج خوبی خواهند ساخت. زکیه لباس‌های رنگارنگ می‌پوشد، چادری گلابی و جاکت نارنجی‌ و هنگامی که در مورد محمد علی سخن می‌گوید، غرق خنده می‌شود. محمد …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه وقتی برای بار اول گفتم دوستت دارم…

داستانک

داستان کوتاه- وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه و عاشقانه ی عروسک بافتنی

داستانک

داستان کوتاه- زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه و غمگین دختر و پسر خجالتی

داستانک

داستان کوتاه- و من اینو می دونستم وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه کوتاه و غمگین نازنین و امیر

داستانک

داستان کوتاه- فضای دانشگاه روی نازنین و داستان عشق او و امیر حسین تاثیر گذاشته بود هر وقت از دانشگاه بر می گشت و امیر حسین می رفت پیشش یا می گفت خسته ام یا درس دارم یا به بهانه های مختلف امیر حسین رو بی محلی می کرد تا …

ادامه نوشته »

همه چیز از یک جفت جوراب زنانه شروع شد

داستانک

داستان کوتاه- هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود. نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه و انگیزشی قورباغه حرف نشنو

داستان انگیزشی

داستان کوتاه- چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند: «که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.» دو …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه زندگی مانند یک سلف سرویس است

داستان انگیزشی

داستان کوتاه- این داستان درمورد اولین دیدار امت فاکس (Emmet Fox)، نویسنده و فیلسوف معاصر (اهل ایرلند)، ‌از (کشور) آمریکا است، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت. وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه و زیبای کمک به دیگران

داستان انگیزشی

داستان کوتاه- روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش گرفت … یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند: عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار : در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگيست …

ادامه نوشته »
رفتن به نوار ابزار