خانه / عاشقانه / داستان کوتاه اونی که دوستش دارم

داستان کوتاه اونی که دوستش دارم

داستانک
داستان کوتاه دات کام

داستان کوتاه- همیشه وقتی درمورد زندگیم فکر میکردم دوست داشتم با یکی زندگی کنم که ایقد دوسم داشته باشه که وقتی روزا از خواب بیدار میشم با نبودنش دلم نگیره چون میدونم چند ساعت دیگه برا نهار برمیگرده خونه و باید بهترین غذا دنیا رو براش درست کنم

دوست داشتم بهترین لباس و بگیرم و بپوشم تا اون بهم افتخار کنه ایقد وقار و سادگی داشته باشم که وقتی جلو بقیه حرف میزنم ایقد ذوق کنه که نتونه جلو خودش بگیره و همونجا بهم اشاره کنه که چقد براش مهمم وقتی میخوام بچه داربشم دلم میخواست

اولین کسی که بهم تبریک میگه و بوسم میکنه عشقم باشه چون اونموقع همه دنیا برام گلستان میشه بچمو باعشق بزرگ کنم ایقد خوب زندگیم کنیم که بچم به ما افتخار کنه و ما به بچه مون٭من الان عاشق کسی شدم تو سن ۲۰سالگی که بعد سه سال فهمیدم

اگه اون نباشه همه چیزایی که میخوام باخودش میبره٭میفهمی الان که خوابی من چقد دلم برات تنگ شده و حتی به بالش زیر سرتم حسادت میکنم همه بهونه های زندگیم فقط بخاطر دور بودن از تو بوده وگرنه من هیچی کم ندارم جز حس قشنگ بودنت کنارم

دلـــــم بــــرات تــنــــگ شــــده
اگه بعضی وقتا اذیتت میکنم بهم حق بده چون خیلی سخته آدم همه آرزوهاشو با یکی بسازه ولی فقط و فقط خودش باشه که یه نقطه روشنایی میبینه و همه منتظر باشن که بشنون حرفشون درست بوده و تو هیچوقت به عشقت نمیرسی من زندگیمو با تو میسازم و به همه ثابت میکنم دلای کوچیک خدای بزرگی دارن…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار