خانه / داستان های کوتاه افغانی / داستان غم‌انگیز یک زن افغان در زندان کابل

داستان غم‌انگیز یک زن افغان در زندان کابل

داستان غم انگیز زنان افغان
داستان کوتاه افغانی

داستان کوتاه در افغانستان با آن‌که فریاد دموکراسی گوش‌ها را پر کرده ولی هنوز هم به نام دموکراسی زنان تحت ظلم وستم جان می‌دهند؛ وحشیانه مورد تجاوز قرار می‌گیرند و مانند متاع در بازارهای گرم تجارت فروخته می‌شوند. تحت شعاع دموکراسی دختر چهارساله درعقد مرد سی ساله در می‌آید، زنی مظلومی که در پنجه اسارت زبان می‌گشاید توسط اقاربش در بدخشان سنگسار می‌شود، زنان جوان به خاطر بلند کردن صدای عدالت و آزادی و حق گفتن از طریق رسانه‌های جمعی افغانستان پیام صلح، دوستی و عدالت اجتماعی به گوش هموطنان‌شان می‌رسانیدند با گلوله سینه‌های پرشیرشان هدف قرار می‌گیرد مانند (ذکیه زکی، شکیبا سانگه آماج و شیما رضایی) معلمین که برای آموزشی علم در خدمت شاگردان و آیندسازان وطن قرار داشتند در ولایت کنرها وحشیانه قلب‌های پرتلاطم‌شان صفیر گلوله زورگویان می‌گردد، محصل جوان پوهنتون بلخ شب به قتل می‌رسد و جسد بی‌جانش در سرک عام پدیدار می‌گردد و صدها زن از ستم و ظلم اجتماع و خانواده تن‌های نازک‌شان را آتش زدند و هزاران مثال‌های دیگر که تکرار آن دل‌ها را می‌ترکاند و هیچ گونه اثری بر ظالمان روزگار نمی‌گذارد.

آیا با این‌همه موارد خشونت بر زنان می‌توانیم هشت مارچ را به مثابه روز آزادی زن در افغانستان بدانیم؟در این باره چند تن از زنان افغان داخل کانادا به این نظراند:

محترم زرغونه هاشمی که قبلاً در کابل معلم بود و اکنون در شهر مونتریال زندگی دارد؛ می‌گوید: «ما افغان‌ها نباید زنان قهرمان و شهید کشور خود را که در جنگ‌های خانمانسوز فرزندان خود را از دست داده‌اند و یا حتی جان‌های عزیزشان طعمه خاک گردیده را نادیده بگیریم؛ به نظرمن با مصارف تجلیل از روز زن می‌توانم یک مکتب را از نظر کتب و مواد تدریسی و یا کمبودهای دیگر یاری رسانیم. تا نسل آینده کشور را از تاریکی بیسوادی رهایی بخشیم.»

خانم عادله احمدی از شهر لانگی به این نظر است : «زنان کشورهای غربی با وجود کمی‌ها و کاستی‌های که هنوز هم سر راه‌شان است، توانستند جایگاه خود را در جامعه پیدا کنند و خواسته‌های‌شان را در قانون بگنجانند وطی کنفرانس‌ها در هشت مارچ خواسته‌های بیشترشان را جهت قانونمند شدن ارایه می‌دارند و درصدد اصلاح نواقص می برآیند. برخلاف در جمعیت افغانی هشت مارچ به مثابه اصلاح‌گری و جستجوی راه حل مشکلات تجلیل نمی‌گردد ؛ بلکه برای چشم‌پوشی از تمام عیوب، قتل‌ها و مظالم اجتماعی، طی کنفرانس کوتاه محفل از ساز وآواز برای خوشی ایشان تحت نام هشت مارچ دائر می‌گردد اصلاٌ هم‌چو تجلیل‌ها استهزای به خدمات ارزشمند زنان مبارزخواهند بود.»

خانم مریم سادات از ونکوور کانادا به این عقیده است : «آزادی زنان افغان و رسیدن به این هدف هنوز هم مبارزه می‌خواهد نخست از همه من خواهان از بین بردن تبعیض‌های نژادی و قومی استم تا زنان پیش از همه از زیر ظلم و ستم خانواده و اجتماع رهایی یافته و بعد به تجلیل از هشت مارچ پیش گام شوند و در آن‌صورت همه روزها از زنان است نه یک روز به صورت تجلیل‌های نمایشی.»

در این شماره هفته ؛امسال با رسیدن هشت مارچ خواستیم تا شما عزیزان را از زندگی یک زن زندانی افغان در جریان بگذاریم تا خود گواهی باشد بر آستانه تجلیل از روز هشت مارچ و انواع خشونت بر علیه زنان افغان.

در دلش طوفان‌های بیكران در غوغا بود. پریشانی و اندوه در چشمانش انعكاس داشت، گرداب بزرگ سیاهی حافظه‌اش را مكدر كرده بود و زخم‌های بیکران روزگار دلش را زخمی نموده بود.از این‌كه به عزتش تجاوز گردیده بود؛ در امواج بیقراری غوطه می‌زد و لب را به دندان می‌گزید كه چرا در كنار میله‌های زندان بسر می‌برد و كسی نیست تا از حق او دفاع نماید، چون عزتش پامال هوس‌های هوسبازان قرار گرفته بود. او داستان غم انگیز خود را چنین شرح داد:

«زنی استم كه شوهرم را در جوانی از دست دادم و با پسر ده ساله‌ام در خانه والدینم زنده‌گی می‌كردم. با خیاطی و گلدوزی مصرف خود و پسرم را بدست می‌اوردم. قصد عروسی دوباره را نداشتم و آرزو داشتم كه پسرم را در دامان پر عطوفت مادری خویش بزرگ نمایم تا روزی باشد كه غمگسار دردهایم گردد و جبران‌گر زحماتم باشد.

پسر خاله‌ام كه در میدان هوایی كابل پیلوت بود، بعد از دوازده سال سفر، دوباره به كابل آمد و وظیفه قبلی‌اش را اشغال نمود او اكثراً به خانه ما می‌آمد و پسرم را نوازش می‌داد و از این‌كه زندگیم را در گرداب بدبختی می‌دید خود را شریك غمهایم می‌دانست و قسمی وانمود می‌كرد كه مانند یك برادر حفاظت كننده حیثیت و ناموسم است اما نمی‌دانستم دردلش امواج هوسرانی موج می‌زند و به من قصد سو دارد. روزی از روزها كه تلخ‌ترین لحظات زنده‌گی از هم پاشیده‌ام بود، تنها در منزل به‌سر می‌بردم و مصروف خیاطی و گلدوزی بودم. ناگهان احساس كردم كسی از راه دیوار به خانه ما پایین می‌شود. ترس بزرگی در دلم مستولی گردید و قلبم به شدت تپیدن گرفت، پاهایم قدرت حركت را نداشتند. در اندكترین فرصت پسر خاله‌ام در مقابل چشمانم ظاهر گردید و زبانم مجال سخن گفتن را نداشت، اما باز هم به خود جرات داده پرسیدم: نسیم جان! چطور آمدی ؟خیرت است؟ بنشین تا برایت چای بیاورم. او كه دیگر نمی‌توانست جلو نفس سركشش را بگیرد. دستم را محكم گرفت و اقرار نمود كه به خاطر من آمده و مرا می‌خواهد. هرقدر كوشش كردم نتوانستم جلو حركات بی‌شرمانه او را بگیرم.

هرقدر غالمغال كردم بی‌فایده بود، مثل این‌كه مرغان سحر به خواب رفته بودند و صدایم را نمی‌شنیدند بعد از این‌كه هدفش برآورده شد. از نزدم فرار نمود و تا مدت ده روز دیگر رنگش را به رویم نزد. من در این مدت میان كوره‌های آتش قرار داشتم و همواره درصدد این بودم تا او را به همه معرفی كنم و چهره پلید او را برملا سازم. هر روزی كه پسرم را نزدش می‌فرستادم و او را به دیدنم دعوت می‌نمودم از آمدن ابا می‌ورزید. چه آن مرد دد صفت جرات دیدن دوباره‌ام را نداشت. بالاخره بعد از گذشت ده روز مجبور شد تا به خانه ما بیاید. من كه در دلم آتش انتقام شعله‌ور بود او را نزد مادرم نشانده و همه اعمال زشت او را به مادرم بازگو كردم. او كه می‌خواست از گناهش انكار كند، بالایم حمله نمود و مرا غرق در سیلی‌های بی‌عزتی قرار داد؛ من كه از خود بی‌اختیار شده بودم و ظرفی پراز تیل در دستم بود؛ بالایش پرتاپ نمودم او دوباره مرا در زیر مشت و لگد قرار داد و من با گوگردی كه در اختیار داشتم او را آتش زدم و دیگر ندانستم كه چه شد، او مدتی در شفاخانه وزیر اكبر خان بستر گردید و بعداً او را به شفاخانه چارصد بستر انتقال دادند و من نمی‌خواستم كه او به مرگ مبتلا شود. صرف می‌خواستم تا داغ لكه‌های تجاوز بر رویش باقی ماند. بعد از بیست روز فوت كرد و پدرش حوزه امنیتی را اطلاع داده مرا با مادر و سه برادرانم زندانی نمود.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار